ديرگاهيست كه تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آيينه زمن بي خبر است

اسير شب يلدا شده ام

من كه بي تاب شقايق بودم

همدم سردي يخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كني

تا نبينم كه چه تنها شده ام...


 

نوشته شده توسط (¯`.ღآرام ღ.´¯) در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 12:5 موضوع | لینک ثابت