ي تو اي دوست چه گويم كه چه آمد به سرم

راه گم كرده و در كوچه ي دل در به درم

شمع عمر من مهجور  به سوسو افتاد

شب ظلماني ام و چشم به راه سحرم

تو از اعمال من و حال دلم آگاهي

من نه تنها ز تو ، از خيمه ي تو بي خبرم

عاقبت ، فعل بد از چشم تو انداخت مرا

ديگر از اشك وني و ناله نباشد اثرم

گفته بودم چو كبوتر لب بامت باشم

پر پرواز ندارم كه برايت بپرم

لب پيماننه عيان كردي و لب را پنهان

من ز پيمانه بر آن جام لبت تشنه ترم

رخصتي ده بفروشم قفس تنگم را

اذن ، تا سود كنم بلكه جنونت بخرم


 

نوشته شده توسط (¯`.ღآرام ღ.´¯) در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 17:14 موضوع | لینک ثابت